من مثل تو زيسته ام هزار سال پيش از اين هزار سال بعد از اين و هر دو سوي جهان را ديده ام و تو نبودي تا ببيني كه چقدر شبيه تو زيسته ام شبيه تويي كه هرگز نبوده اي و شايد نباشي هيچ وقت اما اما اما تو بايد باشي و اگر نباشي من تو را دو باره از بت خواهم ساخت تا خلا؛ بزرگ دلم پر شود كه نمي شود !
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط ایرج رشوند |
از تو جدا مي شوم و با خودم براي هميشه خدا حافظي مي كنم پاهايم يك سو مي روند دستانم سويي ديگر و چشمانم به هيچ كجا خيره مي شوند يادت هست : قبلا هم گفته بودم بي تو بودن چقدر بي شكوه ست ! كاش تو نبودي ومن تنها بودم من مي ترسم و اين حقيقت دارد كه بسيار هم مي ترسم و مجبورم اعتراف كنم از تو مي ترسم و اكنون كه در پيش ِتو هستم شكست خورده در برابرت ايستاده ام من مي دانم اينجا هر چه بگويم تو باورت مي شود و نمي گويم تا نگفته باشم چقدر دوستت مي دارم تو مي داني بابودنت هيچ چيز پايان نمي پذيرد نه روز نه شب ونه من ! وهمين آزارم مي دهد يعني : حضور ِ هميشگي يت در من ! كاش تو نبودي ومن اينگونه در هيچ پر نمي شدم كه شدم ! اگر تونبودي دنيا زيباتر بود و هر كاري برايم مجاز حتي مردن ! به همين سبب ِ ساده است كه آرزو مي كنم كاش ! تونبودي فقط من بودم ومن تورا دوست نمي داشتم آن وقت مي توانستم ادعا كنم كه من هستم وچقدر هم خوشبخت ! حالا بدبختيها ي مرا بشمار: مي خواهم مارها را بكشم نمي توانم مي خواهم جنگل ها را به آتش بكشم نمي توانم مي خواهم درياها را بخشكانم نمي توانم حتي مي خواهم بميرم نمي توانم كاش تو نبودي فقط من بودم ومن تورا دوست نمي داشتم كاش ....
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط ایرج رشوند |
یک خود کشی ی قشنگ با طناب سکوت چيزي براي گفتن ندارم حتي سلام ! و پندار ِ شما درست شبيه ِخودم شده است : _ يك خود كشي قشنگ با طناب سكوت كه ا تفاق ا فتاده است ! _ حق با شماست با شما زيستن را به من ياد ندادند و مردن همين فرا موشي ي مطلق است که این روزها ا تفاق ا فتاده است : با طناب سكوت !
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط ایرج رشوند |
خدا حافظی ی آخرین قلبم متورم شده است و چشمانم ديگر سفيد نيست و مي دانم او ضاع ِ تو از من خراب تراست نامه اي كه برايم نوشته بودي سلام نداشت و پر از خداحافظي ي آخرين بود من هم پاسخي نداشتم تا بنويسم - جز همان دوستت مي دارم هميشگي - شايد ! به همين دليل ِ ساده باشد كه قلبم متورم شده است و چشمانم ديگر سفيد نيست
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط ایرج رشوند |
آ ي عشق ! كاش از تنم رفته بودي ومن در توجا نمانده بودم هيچ وقت كاش
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط ایرج رشوند |
اين روزها همه چيز را بايد آرام نوشت همه چيز را حتي نام ِ تو را كه دوستم مي داري تا صدايت كنم : دوستت مي دارم . اين روزها بايد آرام نوشت همه چيز را آنقدر آرام تا نشاني ات خوانده نشود تا بودن و نبود نت يكي باشد تا خوابها بيدار نشوند تا بيدارها به خواب بروند ! اين روزها همه چيز ريز شده است ريز ِ ريز ِ ريز آنقدر كه هيچ چيز ديده نمي شود حتي نام ِ تو كه دوستم مي داري تا صدايت كنم : دوستت مي دارم . اين روزها همه چيز را بايد آرام نوشت همه چيز را حتي نام ِ تو را كه دوستم مي داري !
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط ایرج رشوند |
بنويس حياتِ خانه ي ما خالي ست بنويس حوض برهنه از آب برهنه از ماهي ست بنويس بهاري كه مي آيد با ز بهاري نيست بنويس