تبليغاتX
درگورستان هم می توان عاشق بود

درگورستان هم می توان عاشق بود

غمگينم

براي خاطر اين روزها

و براي خاطر تو

و براي خاطر خودم

 

دروغ گفته اند !

هيچ كسي در اين نزديكي ها نيست !

ولي من تورا همه جا

در ميان خالي اين روزها مي بينم

و چقدر بايد

مواظب هيچ چيز باشم

 

چرا اينجا همه چيز

به سطل زباله ختم مي شود ؟!

 

من

غمگينم

غمگين

براي خاطر آنكه

دستم به سوي تو دراز نمي شود

و پايم به سوي تو نمي آيد

و اعتراف مي كنم

جز تو

همه چيز را از ياد

                      برده ام

و مي دانم

هميشه خلوتي خيابان

علامت امنيت نيست

 

كاش

      تو نبودي

كاش

      من نبودم

كاش

     اين روزها نبودند

 

غمگينم

غمگينم

غمگين

 براي خاطر تو

و براي خاطر خودم 

و براي خاطر اين روز ها

       كه تمام نمي شوند .

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت8:30 بعد از ظهرتوسط ایرج رشوند |

 حس مي كنم كه وقت

         گذشته است

حس مي كنم كه مي بايست  

       تا بحال مرده باشم

مي فهمي ! ؟

خاك ، باد ، آب

چگونه با تو حرف مي زنند!

هميشه يك صدا

براي شنيدن كافي ست

و هميشه يك چشم

       براي ديدن !  

# # #   

اينجا پايان دنياست

و آغازي براي تاريكي

مرا در خودم دفن كنيد !

باد

صداي ديگري دارد امروز

مگر

همه ي نشانه ها به گورستان ختم نمي شوند ! ؟

# # #  

پاييز امروز

از يادم نمي رود

و زمستاني كه در پيش داريم

رنگ ابديت را تو برايم

           تعريف كن !

# # #  

نازنين !

تو چقدر

مثل خودم داغ شده اي

مگر نگفته بودمت

كه از دلم پرهيز كن

       مي سوزي

آه و آه و آه

از من

آه و آه و آه

از زمين

آه و آه و آه

از خاك

آه و آه و آه

از آدم

 

رنگ ابديت را

تو برايم

   تعريف كن . 

+نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت8:4 بعد از ظهرتوسط ایرج رشوند |