نه !
نمي خواستم اينگونه شود كه شد !
كاش مي رفتم !
تا ديوارها فرو بريزند
و تو عريان شوي !
حالا همه چيز
از دست رفته است
حتي دلم !
حق با تو بود
ديگر براي هيچ كس
نامه نخواهم نوشت
حتی خودم !
هيچ چيز
آنجا نبود
و اين را هيچ كس
نمي دانست
- حتي خدا -
آنجا
همه چيز
زيبا بود
بجز قلب
كه ديده نمي شد
ما
در باغ
بوديم
وبدون ِ لبخند
مي خنديديم
و زمين
زير ِ پايمان
سر مي خورد
خدا نبود
و شايد
رفته بود
تا قلبي بياورد
كه نياورد !
همه
به صورت هم
تف شده بوديم
حتي مادر
چهره ي قاتلي را داشت
كه پشيمان نبود
و من
دانستم
كه به زيستن
عادت بايد كرد
- حتي
بدون ِ قلب –
و اين
واقعيت دارد :
گاهي خدا آنقدر
دلم را چنگ مي زند
كه از درد
او را گاز مي گيرم
كه بايستد
و نمي ايستد !
می دانم :
من با تو سبز می شوم
ولی
زیر خط فقر
هیچ چیز
جوانه نمی زند
حتی عشق !
من ازروی ماه تومی ترسم
ومی دانم
که هیچکس
مثل توبزرگ نیست
ونبوده است
هیچ وقت !
ومثل همیشه اعتراف می کنم
تورا دوست می دارم
ومی دانم
خدا هم ازتاج سیاه تو
ترسیده است
نشان به نشان
که دیگر
اینجا نیست .
یادت هست
دیروز
دلم برایت تنگ شده بود
وآنقدر
به شهادت رسیدم
تا توآمدی
ومن برای همیشه
محو شدم .
حالا چقدرباید
صبر کنم
تا فردا تمام شود
و تو گم شوی !
حالا تنها
چهارمیله
چهاردیوار
چهاراستخوان پوک
برایم بجای مانده است
ومی دانم
فردا امروز
تمام نمی شود
و دوباره دروغ
ازروی ماه توخواهد تابید
و ترس
سخن
نخواهد
گفت
و ترس
سخن
نخواهد
گفت
و ترس
...
وقتی که غار
قصر همیشه ی ما بوده است
دیگر مرا
به آینه های نور
چکار ؟
خوابم
در خلوت خویش
و آرام
در تن هیچ
مرا به آینه های نور
چکار؟
از سکوت
عمر هزار ساله می گذرد
پیر بیداد را
به آینه های نور
چکار ؟
من راحتم در گورستان
و خوشبخت
از اینهمه گلوی بی حرف
مرا به آینه های نور
چکار ؟
دیدی ؟ !
ظلمت را چقدر
دوست می دارم !!
همه چیز
آنگونه گذشت
که من نمی خواستم
حالا باید بروم
بروم به آنجایی که دیگر
تو نباشی
و من هرگز
یادم نمی رود که چقدر !
کتاب آیه ها و آیینه ها را خواندیم
و هیچ
اتفاقی نیفتاد !
باید بروم
که پایان من اینجا
از همان آغاز
تمام شده بود
و من این را
نمی دانستم .
ادامه مطلب

